سلام
همینجوری و از روی کرم و غیره زد به سرم اینجا چیز بنویسم....
به هیچ کسم هیچ ربطی نداره..
اصلا وبلاگ خودمه دوست دارم...
اصلا غلط کردی...
واسه من صداتو نبر بالا واسه خودت صداتو ببر بالا ...
اصلا هرکی داد بزنه خره...
اه اه از او ن زیر در چه باد سردی میاد
این شبا شبای آخر پاییزه جمع شید بشمارمتون...
یخ کردم...
یه لحظه وایسید الان میام...
آخی نمی دونم اگه این دس به آب نبود مردم درد دلهاشون رو(دلدرد) کجا می بردن البته نه که فکر کنید من دس به آب بودم ها نه کلا گفتم...
خب کی به کیه؟
آها
من پاییز را دوست می دارم
پاییز هم من را
راستی تولدم پیشاپیش مبارک(اردیبهشت تولدمه ...ولی گفتم بریم پیشواز)
خب حرفام تموم شد..
کار ندارید...؟
منم ندارم
خدافظ
نظرات ()یک عمر میشود سخن از زلف یار گفت...در بند آن نباش که مضمون نمانده است صا ءب
سلام... خوبید؟... راستش چند روز پیش داشتم فکر میکردم" که چقدر میشه در باره مسایل پیش پا افتاده نوشت"؟ مسایلی که که فقط یه ذره فکر نیاز دارن همینجور داشتم فکر میکردم که نگام افتاد به دیوار روبرو ...و شد موضوع این پست
...................................................................................................................
دیوار: میدونم میخوام شروع کنم ولی نمیدونم از کجای دیوار شروع کنم...از بالاش که پشت بام میشه؟ یا از پایینش که یه طرفش کوچس و یه طرفشم خونه ست ؟...خب پس... خوبه از پایینش شروع کنیم کم کم بریم بالا(ولی مواظب باشید نیفتید
..کسیم شک نکنه که از دیوار مردم میریم بالا
)....دیوار ...یه حریمه...این ورش خونه اون ورش کوچه...این ورش خیلی فرق داره با اونورش .....یا به عبارتی اونورش با اینورش..یا هردو طرفش با هم...فکر کنید اگه دیوار نبود چی میشد....چه تو هم تو همی میشد(حال میداد ها...) ...اگه دیوار نبود سقفی هم نبود...پس دوتا جوون که تازه با هم ازدواج میکردن زیر چی میرفتن که با هم زندگی کنن؟؟؟؟؟؟؟/....اگه دیوار نبود من که می خواستم حرف بد بزنم رومو به کجا میکردم حرف بد میزدم؟.....روم به دیوار ولی اگه دیوار نبود دس به آب چجوری بود؟...پرده؟....اونوقت اگه باد میومد می خواستی شلنگو بگیری یا پرده رو؟....اگه دیوار نبود کی موش داشت؟...که موشه گوش داشته باشه؟...اصن اگه دیوار نبود موشا کجا زندگی میکردن که گوش داشته باشن یا نه....
پاورقی: حرف میشه از تو دیوار در آورد ..ولی من دیگه حال ندارم...
پاورقی تر: حس میکنم ...
پاورقی تر تر:هیچی
پاورقی تر تر تر:قصد حذف وبلاگ رو داشتم...ولی پرنده متنبه ام کرد
پاورقی تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر:خدمت تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیD:
پاورقی خیلی تر حتی بیشتر از بالایی:پرنده یه پست واسه من گذاشت از همین جا از طرف همه دوستان ازش تشکر می نمایند
پاورقی تر تر تر تر تر تر تر تر تر ترت رتر تر تر تر تر تر تر:خسته نباشید
پاورقی تر تر تر تر تر تر تر تر تر ترت رتر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر: فعلا
نظرات ()تموممممممممممممممممممممممممم شددددددددددددددددددددددددددد........خدمت تمومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم....
بعد از ده ماه و خورده ای دوباره سلام ....
...اخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ..چه حالی میده...............................ای جوننن ای نفس ..ای کارت پایان خدمت...نمیدونید که...نمی دونید چه دهنی از ما سرویس شد ..که ولی تموم شد بلاخره با همه خوبی و بدیش تموم شد...تمومممممممممممممممممممممممم شددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد...نمیفهمید که....ایییییییییییییییییی وااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییی....آزادی چه خوبه.................ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...اااااااااااااااااااااااااااااااا...خخخخخخخخخخخخخخخخخ...واااااااااااااااااااااااا..
خب ...دوباره زندگی شروع شد..ولی اینبار قشنگ تر...حالا قدر خیلی چیزارو میدونم....خدا شکرت...نمی دونم این دخترا حالی میکنن...نه دانشگاه واسشون مهمه که قبول یا نشن..نه رشته دانشگاه واسشون فرق داره...نه خدمت..نه کار..فقط خشکل میکنن خودشونو ..اخرشم آویزونه یه پسر میشن...خوش به حالشون(
) (یه دعوا افتادیم)..راستی به این نتیجه رسیدم دیگه حوصله وبلاگو ندارم...خدمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تمومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
نمیدونید چه حالی میده که....................
یه بیت شعر هم تقدیم به :
چه خشکل شدی امشب..

میدونم خشکلی از چشمامه.........
ولی واقعا انگار خدمت تموممممممممممممممممممممممممممممم ها..
پس در نتیجه خدمت تمومممممممممممممممممممممم شد....
پاورقی: خدمت تمومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
پی نوشت:خدمت تموممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خلاصه:خدمت تمومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
اخی:خدمت تموممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم























نظرات ()ااااااااااااااااااااا ولم کن...میثم...من اخه چی بنویسم؟...اااااااخب باشه...پیرهنمو پاره کردی ...خب باشه باشه وایسا یه لحظه...میثم اونجارو گنگشت...میگ میگ ویژژژژژ(صدای فرار)
..دیدی خر ش...نه یعنی گولت زدم...ولی خودمونیم خر شدی ها ...
...ااااااواااااااااا میثم اینجارو بچه ها دارن نگامون میکنن (گرفته شده از عمو پورنگ اینا) بچه ها سلام...خوبیــــــــــــــد؟...
....نه؟..خوب نیستید؟...باز چه مرگتونه؟...خب اونجا به صف شید...غزال ... اینارو یکی یکی بفرست تو ویزیتشون کنم انقدر هم با اون تلفن فک نزن...غزاااااااااالللللللل ...مگه اینجا دامداریه ؟...چرا پرنده رو فرستادی تو...
...(ولی خودمونیم دکتریم به من میاد ها)...غزاااللللللللللل...این چشمک رو به روانپزشک معرفی کن...
...خب دیگه دکتر بازی بسه...






سلام...خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...منم خوبم..اقا این میثم مارو کشت...یقه منو چسبیده میگه تا آپ نکنی جون داداش چی؟..نمیزارم بری...الانم هی داشتم فکر میکردم چی بنویسم که این ماشینه بوق زد...همین که این بوق زد چشم منم برق زد...
...اون بوق زد من برق زد...
بوق:وسیله ای است که ابتدا برای آگاهی مردم و جلب توجه آنها به وسیله نقلیه مورد نظر استفاده شد ولی بعد ها با توجه به یشرفت روزمره جامعه و افزایش نیاز های روزانه مردم مورد استفاده های متفاوتی قرار گرفت که ما در اینجا فقط به چند نمونه کوچک از این حجم استفاده زیاد نام خواهیم برد با ما همراه باشید:
بوق:اقا برو کنار میخوام رد شم
بوق:سر یچ کسی نباشه من دارم میام
بـوق:سلام حسن آقا حال شما چطوره خوبید خانم بچه ها خوبن؟...چه خبرا ؟..معلوم هست کجایی ...دختر خانم چطوره؟...درسش تموم شده؟...به سلامتی..کوچولو چطوره؟...کسالتش برطرف شد انشاءالله...ما هم خوبیم ممنون همه سلام دارن خدمتتون...اونا هم خوبن...ایشالله امشب با بنده زاده برای امر خیر مزاحمتون میشیم...فعلا کاری با ما ندارید..قربان شما مرحمت زیاد ..خدا نگهدار...راستی حسن آقا...(به علت طولانی بودن گفتگو از ثبت ادامه آن معذوریم )
بوق بوق:برسونمت جیگر...سوار نمیشی؟...
بــــــــــوق...هو مرتیکه حواست کجاست
بـــــــــــــــــــــــــوق..مرتیکه بیشعور این چه وضع رانندگیه...پدر بوق...مادر بوق...
بوق: برای سانسور استفاده میشود مثال مورد بالا
بوق بوق بوق بوق:بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو...:بوقش گیر کرده بدبخت منظوری نداره تازه کلیم داره خجالت میکشه
و...
حیفم میاد این پستو تموم کنم..
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
.شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است
سربازیم که تموم شدنی نیست...ما که دیگه داریم تموم میشیم








نظرات ()...
و من آمدم...من از راه آمدم...من مصمم آمدم...من یک صبح دل انگیز بهاری آمدم...من بی اسب آمدم..من پیاده آمدم...من با اشک آمدم
..من لخت آمدم
...من به دنیا آمدمسلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام بچه هـــــــــا ...خوبیـــــــــــــــــــــــــــد بچه هـــــــــــــــــــا؟....ببینید کی اومده بچه هــــــــــــــــا ...خیار اومده بچه هــــــــــــــــا اونی که دلا اسیرشه
....خیار اومده اونی که ...خوبید؟...چه خبرا؟...وای داشتم نگا میکردم دیدم من ۵ ماهه بهروز نکردم...من؟..۵ماه؟..مگه میشه؟...دلم برات تنگ شده جونم(وبلاگم عزیزم قربونت برم
)...واااااااای چه حالی میده...قبل از اینکه بخوام اینجا بنویسم رفتم خوندم..چندتا از پستای قدیمی رو...کل کل کردنارو...یادش بخیر...این خانم کوچولو همیشه کم می آورد بش میخندیدیم....عجب دورانی بود...اون پسته که دعوا شد و به علت کمبود جنبه پاکش کردم...شمال...زیپ شلوار...کنکور..استخر..دسشویی ...حالا قدر وبلاگو میدونم...اینجا همش خاطره ست...چقدر اینجا جشن تولد گرفتیم...حالا هم میخوایم بازم بگیریم...۳سال پیش که تازه وبلاگ زده بودم از بچه ها فقط غزال بود..کلی تبریگ گفت..از اونجاییم که خیلی به من ارادت داشت یه پست واسم گذاشت...کلا همه منو دوس دارن... کم و زیاد داره...ولی سوخت و سوز نداره(گاز سوزه)
...حالا هم باز اومدم جشن تولد بگیرم... بهار...اردیبهشت...من همه چیم عالیه..اینم از تولدم...فعلا یه شعر در اوصاف خودم گفتم بخونید...تا بعد
روزی که غیر گریه من گریه زشت بود
از روزهای آخر اردیبهشت بود
دنیا در انتظار براوردن گلی
دنیا برای آمدنم زیر کشت بود
طعمش هنوز زیر زبان مزه میکند
آری ولیمه ام که برنج و خورشت بود
دنیای پیش از آمدنم چون جهنمی
دنیای بعد از آمدنم چون بهشت بود
وقتی که آمدم همه گفتند آمده
مردی که پاک سیرت و دریا سرشت بود
من چقدر خوبم...خدایا ممنون که این همه خوبی رو یه جا جمع کردی
...بچه ها ممنون من همین که ببینم شما سلامتید خوشحالید درساتونو خوب میخونید برا من بهترین هدیهست...ولی شما که مریضید درستنوم که درست نمیخونید اخلاق درست و حسابیم که ندارید دلم به چیتون خوش باشه
..یه کادو درست و حسابی میگرید میارید...یه کادو در شان من...کمتر باشه پستون میدم... حالا بیاید شعر بخونیم دست بزنیم...کی میخونه؟...میثم بیا بخون بچه ها دست بزنن...من برم یه شربتی چیزی اماده کنم...عمو سبزی فروش ..بله...سبزی گل داره ...بله...درد دل داره...بله...هوووو میثم چرت و پرت نخون...مهمون محترم داریم(جناب سروان....(به علت مسایل امنیتی از بردن اسم ایشان معذوریم)...تولدت مبارکه بخون تا من از این کلا بوقیا بذارم بیام ...تولد تولد تولدت مبارک ...دست دست...بیا شمعارو فوت کن..بیا شمعارو فوت کن...اینم از کیک...بفرمایید...هولم نکنید می خوام شمعارو فوت کنم...۱-۲-۳ هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا
(
اینم از یه تولد دیگه...چند سال دیگه میایم اینجا میبینیم چقدر زود گذشته...چقدر بزرگ شدیم...با بچه هامون میشینیم اینترنت گردی...میاید میبینید چقدر زود دیر میشه...دلتون میگیره..از زندگی بدتون میاد..وبلاگ وا میکنید...میگید یادت بخیر خیار حیف بودی...جوون بودی ...دنیا همین دنیا همین دنیا همین است)فعلا
نظرات ()سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام(با هیجان زدگی بخونید)
...خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــد؟(بازم با هیجان زدگی بخونید)...منم خوبـــــــــــــــــــــــــــــــم(شما چرا هیجان زده شدید؟)
....
ولی خودمونیم ها..آموزشیه الکی الکی تموم شد ها...البته خیلیم الکی الکی نبود راستکی بود..پدرمون در اومد تا تموم شد ..بعد راحت نشستی اونور میگی الکی الکی؟..خجالتم نمیکشی..؟...بی حیا...خلاصه الکی یا راستکی تموم شد...حالا فقط مونده جشنشو تقسیمشو ...پایان...بچه ها هم که هرکی یه جا میفته...از دست بعضیاشون راحت میشیم...من خودم که مشکلی ندارم...ولی دلم واسه بچه ها میسوزه..گناه دارن...از حالا غصه گرفتن که بدون من چیجوری می خوان زندگی کنن(البته این نکته به هیچ وجه شامل حال بچه های قزو ین نمیشه..حرف در نیار الکی..خجالت بکش)
...
یک (خاطره):
یه صبحگاه مثل بقیه صبحگاه ها داشتیم رژه میرفتیم ... با این تفاوت یکی از بچه ها که یه ذره بیماری گاگولیسم داره تو رژه بود
..اخه همیشه میاوردنش بیرون..نمیدونم این دفه یادشون رفت؟...چی بود ..خلاصه تو رژه موند... رفتیم تا رسیدیم به جایگاه...به جایگاه که میرسی خب رژه فرق میکنه ارشد میگه نظر به راااااااااااااااست(اخه راسترو میکشه ) الله و اکبر میگی و سر برمیگرده به راست و پا ۹۰ درجه میاد بالا...اقا این نظر به راست و داد و ما کارارو کردیم و سر و بر گردوندیم به راست و داشتیم میرفتیم ...یه دفه دیدیم فرماده گروهان ( معمولا فرمانده گروهان نمیاد سردسته که این کارو بکن و اون کارو بکن ببین این دیگه چی بود) داره میزنه تو سر خودش که سرتو بچرخون به راست...ولی مگه این محل میذاشت...به ناخنشم حساب نمیکرد...همینجوری سرشو گرفته بود روبرو و خیلی مقتدرانه رژه میرفت ... دیگه فرمانده گروهان داشت از دست این جیغ میزد..ولی مگه فایده داشت؟...نچ نداشت...دیگه دید اینجوری فایده نداره اومد با دستای خودش سرشو چرخوند به راست...سرشو که بادست چرخوند وقتی تموم شد...(وااااااااااااااااااای خدایا) ..عجب صحنه ای بود.
..کلاش چرخیده بود به راست سرش روبرو بود
...فرمانده گروهانو میگی...اقا وسط رژه خندیدیم ها...یه نفری گند زد به رژه رفت...(تصور کنید و بخندید)
والا این پرنده کوچولو گیر داده ...گفته باید اعترافات کنید
...منم الان باید ۵ تا اعترافات کنم...ولی خودشون که اعترافات نکرده بودن که ..گفته بودن چی دوس دارن چی دوس ندارن...این که اعترافات نیست که...حالا من میخوام اعترافات کنم...
۱.یه بار اواسط سال ۶۸ بود انگشت کردم تو دماغم اينجوری
۲. هرکی ادامس نعنایی دوس نداره کج سلیقه خر است
(شاید بعضی ها بخوان اعتراض کنن که این اعتراف نیست ولی باید یه این نکات توجه کنند که از جمله فوق به این نتیجه میرسیم که من ادامس نعنایی دوس دارم و از انجا که پرنده کوچولو و غیره اومدن توی اعترافات علایق نوشتن من هم علایق نوشتم و این خود میتواند به عنوان یک اعتراف برداشت شود در غیر این صورت خواننده خر است و لاغیر)
۳. یه دفعه من یه دختر....(این ۳ نقطه یک اعتراف است ولی چیز خاصی نیست!)(خب چی کارتون کنم فکرتون خرابه؟...یه خورده مثبت فکر کنید..مثلا فکر کنيد تو خيابون ديدم دختررو..اشکالی داره اينجوری فکر کنيد؟
)
۴.من خودم را خیلی دوست دارم
(اینم جزء اعترافات علایقی است)
۵.من هم وبلاگم را دوس دارم
..ها ها ها..فعلا..تا بعد
عید غدیرتونم مبارک
نظرات ()مقدمه:
نامه اومد در خونه و گفت که الکی الکی سرباز شدیم رفت...حالا تو این نامه کد اعزام هم نوشته شده بود...یه کد بود که نشون می داد قراره آموزشی رو در کدامین قسمت از این خاک عزیز خدمت کنم ..حالا ما پاشدیم اینور اونور که این کد من یعنی کجا...حالا شانس من کدم مازاد بود..یعنی مثلا اگه بخش غواصی نیرو هوایی کویر لوط یا مثلا بخش تعقیب و دستگیری قاچاقچیان خطرناک و قاتلان فراری نیروی انتظامی سیستان و بلوچستان نیرو میخواست مارو میفرستادن
...خلاصه مازاد بود دیگه یعنی هرجا میشد بیفتیم...بلاخره بعد یه هفته بدبختی روز موعود (۸۵.۸.۱۸) فرا رسید و بعد ۳-۴-۵ ساعت علافی افتادیم تهران اونم نیروی هوایی(خداروشکر)....باورم نمیشد ولی شد....همون روز رفتیم پادگان و بعد از ۷-۸ ساعت علافی و اسم خوندن و جا به جا کردن و دسته بندی کردن و جدا کردن و اشتباه کردن و دوباره دسته بندی کردن و غیره ما رو بردن تو ساختمون لباس دادن و ولمون کردن تا هفته بعد که بریم تو این یه هفته لباس اندازه کنیم و هزارو یک کار دیگه و برگردیم...
بعد از این چند ساعت همش داشتم فکر میکردم خدا من کجام الان؟..نمی دونستم الان اردبیلم یا تهران..اخه اونجا هرکی و میدیدی ترک بود...اونم چه ترکایی...تو حسینیه که نشسته بودیم و اسم می خوندن یکی از این ارشدا شروع کرد به اسم خوندن...یک لهجه ضایعی داشت...مثلا میگفت منوچهر کریمی( این چ رو یک ترکی میگفت فامیل رو هم همچین ترکی میکشید..) این هی اسم می خوند بچه ها میخندیدن...یه دفه یکی رو خوند پسر همینجور که داشت می رفت میخندید..این خفتش کرد..هی میگفت چرا(به فتح چ ) میخندی هان؟... اقا بچه ها بیشتر میخندن...خلاصه اندازه تمام عمرم ترک دیدیم اونجا...بعد از اونجا هم که رفتیم لباس بگیریم...تا لباسا اماده بشه یکی اومد بالا سرمون فامیلش قاسمی بود...شروع کرد حرف زدن...(کاش اینجا صوتی بود با لحن خودش حرف میزدم ..اخه خیلی جالبه)...ببین پسر.. بخوای اینجا واسه من شاخ بشی..میزنم شاختو میشکنم...یه کاری میکنم اینجا خون بالا بیاری...(واقعا کاش میشد با لحن خودش بگم ..خیلی جالب حرف میزنه..خیلی نظامی..)...بعد گفت خبر دار وایسید...سر بالا پا جفت دست بغل شلوار و ...وای به حالت لغو خبر دار کنی پدرتو در میارم...ما همینجوری ایستاده بودیم یه دفه دیدیم اونور شروع کرد یکی و زدن ...(دیدید که این وقتا فقط می خوان به یکی گیر بدن حساب دست بقیه بیاد)...خلاصه یه کاری کرد وقتی اومدیم بیرون از پادگان بچه ها جالب ترسیده بودن...(اینارو گفتم شخصیت این ارشد بیاد دستتون..اخه خیلی باش کار داریم)
شروعیه:
خلاصه شروع شد...روز اول کلا یه چیز دیگه بود ...ساعت ۵ بیدار باش بود ..بعد به خط کردن و مراسم صبحگاه بود ..خیلی برام جالب بود...کلا مراسم صبحگاه :اول قران میخوند بعد چندتا دعای ثابت...بعد گروه موزیک میزد و پرچم میرفت بالا و بعد اینا هم رژه ..اون روز قبل از رژه سرهنگ پادگان اومد خوش امد گویی کرد به ماها و کلی حرف زد(پدرمون در اومد چون همش تو طول مراسم باید خبردار وایسی دیگه)...بعدشم که رژه بود و بعد از رژه هم ورزش صبحگاه ... که ما ۲-۳ روز اول نه رژه میرفتیم نه ورزش میکردیم...خلاصه بعد از همه مراسم فرمانده گروهان و گردان اومدن خودشون و ارشدارو معرفی کردن ...بعد از این حرفا سربازی ما علنا شروع شد...روزای اول دقیقا از ساعت ۸ تا ۱۲ ما رو میدوندن.انقدر بدو بایست و بشین پاشو داشتیم تا اذان ..بعدش نمازو ..بعدشم ناهار... بعد از ناهار دوباره شروع می شد..پاشو..بایست..برو ..بیا...ولی اینبار با شکم پر...روز اول خیلی دوندن...کلا روز اول ودوم هرکدوم یه هفته طول کشید تا شب شد...بعد ظهر هم دوندن تا مراسم شامگاه که کلا مختصر تر از صبحگاهه معمولا قران میخونن و پرچم و میارن پایین..بعدشم که بشین پاشو تا اذان مغرب بعدشم که شام بود ...شب اول اومدیم بخوابیم بردنمون بالا (طبقه سوم آسایشگاه ماست مارو بردن طبقه چارم) واسه تکمیل پرونده ها و ...بچه ها نشسته بودن حرف میزدن..قاسمی اومد...گفت مگه نگفتم حرف نمیزنید...شروع کرد ۸۰-۹۰تا بشین پاشو داد بچه ها هم همه خسته...بعد ایستادیم...مگه نمیگم حرف نزنید...ببینم من انگلیسی حرف میزنم؟...من اسپانیایی حرف میزنم؟...من ، فرانسوی حرف میزنم؟...من، ایتالیایی حرف میزنم؟..من، مکزیکی حرف میزنم؟...حالا هی دنبال کشور میگشت بپرسه به اون زبون حرف میزده یا نه اون شب گذشت ...اقا از فرداش بچه ها اینو گرفته بودن دستشون می خندیدن...کلا تیکه خنده داری شد...شب سوم چارم باز مارو همونجا به خط کرده بودن...بچه ها باز حرف میزدن این باز گیر داد چندتا بشین پاشو داد..باز شروع کرد:من، انگلیسی حرف میزنم..من....اقا این چندتا کشور گفت یه دفه یکی این طرف زد زیر خنده ..یکی اونطرف میخندید اقا ..یه دفه همه زدن زیر خنده...گفتم خدا به دادمون برسه ...گفت فرداییم هست(اخه عجله داشتن)..ولی فردایی نداشت...همیشه قبل از رفتن فکر میکردم اخه مگه من ساعت ۸ خواب میرم؟...با خودم چندتا کتاب بردم و یه چراغ قوه ...ولی خصوصا شبا اول انقدر خسته میشدی که تا سرتو میذاشتی میرفتی...
خصوصیات روز ها یاول سربازی:
هم بدن اماده نیس..هم حساب دستت نیست..هم میخوان حساب ببری..هم بیشتر میونن..هم بلد نیستی..ولی الان..هم بدن امادست...هم کمتر گیر میدن..هم از ۴۰ تا بشین پاشو ۵۰ تاشو میپیچونی..
شکنجه ها:
۱. دویدن به مقدار زیاد
۲. بشین پاشو به مقدار کافی
۳.سینه خیز
۴. غلط زدن روی زمین یه گونه ای که دست ها در جیب شلوار و پاها چسبیده..
بدترین شکنجه ها :
تقریبا بدترین اذیت یه دفه این قاسمی میگفت حالت شنا بگیرید روی مشت من تا ۴۰ مشمرم...حالا اونجا آسفالت پر از سنگ ریزه..پدر دستت در میومد..
ته شکنجه ها :
هم دوره بودن با ترکا که ما هرچی میکشیدیم از نمونه شکنجه های بالا از این ترکا بود...بعضی از اینا واقعا موجودات جالبین...اقا بعضیاشون تهشن...یعنی نماد یک ترک واقعی...یک سوتیایی میدادن...جا داشت همونجا غش کنی بیفتی...مثلا روز اول که لباس دادن گفتن بالای جیب سمت راست اسم و فامیل مینویسید بالا جیب سمت چپ اسم گروهان بالاش هم به اختصار دیپلم وظیفه رو مینویسید...که میشه د-و ...اقا وقتی بچه ها اومدن...من یکی ازاینارو دیدم...این برداشته بود کامل نوشته بود..نوشته بود دیپلم وظیفه به اختصار
...دقیقا همینو نوشته بود ها ...یعنی دیگه این وقتا ادم باید گزیه کنه...جای خندیدن نیست...یا یمک سوالایی میپرسن اینا..مثلا ارشد داره حرف میزنه که دست تو جیباون نکنید..یکیشون پا میشه میپزسه...جیناب بیبخشید یعنی دست تو جیب پیرهنمون نکنیم؟...دیگه ارشد خندش میگرفت...یک سوتیای عجیب غریبی میدن اینا...بعد میگه چرا جوک میسازن...
از روز سوم دیگه نفهمیدیم چیجوری گذشت..شب میشه ..صبح میشه...هفته اول دوم...یک ما هو نیم گذشت..الکی الکی...
بچه هایی که اونجا با همیم...یه سری قزوینین..یه سری کرجین...یه سری قمین..خلاصه همه اطراف تهرانن با خود تهران...ولی همه ترکن..
این قزوینیا خیلی جالبن ها لهجشون خیلی قشنگه..باید یه دفه صداشونو ضبط کنم...خدا خیلی بهم رحم کرد...یکی واسه جایی که افتادم..یکی واسه تختم...خداروشکر تا چند تخت از اینور و انورم قزوینی نداریم...ولی بازم مگه ادم خواب میره ؟..هر شب دارم خبردار می خوابم...یک بدبختی داریم...هم تختیام یکیشون اسمش مهدیه بچه تهرانه..با اون خیلی جوریم...نخه بقیه بچه دهاتین..یه جوک میگی یه ربع باید فکر کنن بعد بخندن...اگه متوجه جوک بشن البته...یکی دوتاشون بچه کرجن...ولی گیرندگیشون ضعیفه..یکیشونم بچه پاکدشته انقدر این مهدی گفت ما هم دیگه بیجه صداش میکردیم...ولی نمیدونم چیجوریه بچه اطراف تهرانن ها ولی انگار از دهاتای اردبیل و حومه پا شده اومده...مثلا چمد روز پیش یکیشون به مهدی گفت شمارتو بده داشته باشم...اینم واسش نوشت: پرشیا ۰۹۱۲۲۰۶۴۰۵ حالا اینا مگه میگرفتن..من نگا کردم خندم گرفت...یکی دو روز پیش مهدی دغترچه اینو گرفت نشون من داد یه دفه زدیم زیر خنده این شماره بچه هارو نوشته بود...بعد نوشته بود مهدی (پرشیا) ۰۹۱۲۲۰۶۴۰۵ ..اخه ادم نمیدونه بخنده ؟..گریه کنه؟....
پایانیه:
هفته اول سخت بود...ولی الان خیلی خوب شده...
اتمامیه:
سلام...خوبید بچه ها؟...ببخشید واسه به روز کردنام...ولی اصلن تو حسش نیستم...این ۲ هفته هم خط تلفن مشکل داشت...این پستم میدونم خوب نشده...ولی باید مینوشتم...همه اینایی رو که نوشتم عجله ای بود..خاطره هم که نميشه الکی توش چرت و پرت گفت...نگا نکردم چی نوشتم....اگه همون موقع (هفته اول مینوشتم خیلی بهتر میشد)ولی نشد دیگه...می خواستم به خیلیا سر بزنم ولی خب...راستی مورچه جون تولدت مبارک...میدوند مورچه اولین دوستای وبلاگیم ..حالا همه با هم تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک(سی دیش گیر کرد)...
فعلا
نظرات ()سلام.
..خوبید؟...راستش اره خب یه چند وقتی نبودم...یه چند وقت بنا بر همان دلایلی خصوصی که زینب (بچه خیلی پررو)نبود منم نبودم..ولی خب به خود همون دلایلم که نه...من که نمی خواستم تو این چند وقت شوهر کنم که
...اخه من اصلن پسرم..پسرا هم که شوهر نمیکنن میکنن؟...نه نمکنن دیگه....مامانم گفته پسرا شوهر نمیکنن ...خلاصه اینکه یه چند وقتی بنابه دلایلی که هیچ ربطی به زینب(همون بچه خیلی پررو) و شوهر دادنش نداشت نبودم...اقا این چند روز واسه خودمون میرفتیم و میومدیم ...یه روز از همین روزا که رفته بودیم و هنوز در حال اودن بودیم دیدم یه نامه اومد در خونه...گفتم باز شاید این دخترا نامه دادن
..اخه میدونید که ..واسه ادم اعصاب نمی ذارن که...ولی جالب بود اخه عکسمم رو نامهه بود
...یه خورده عکسرو نیگا کردم...یه خورده احساس غرور بهم دست داد...تو دلم گفتم منم خشکلم ها..یه دفه دیدم داداشم داره اونور میخنده...نمیدونم ..ولی تو دلم گفته بودم اخه
...خلاصه اینکه نامه رو بازش کردیم ...روش نوشته بود از طرف نظام ...عکس یه جایی رو هم زده بود...هرچی نگا کردم هرچی فکر کردم...اخه نظام اسم دختر نسیت که...هی فکر کردم ولی مگه فایده داشت...رفتم پیش داداشم ..گفتم ببینم نظام اسم دختره؟...یه خورده فکر کرد گفت چطور مگه؟...گفتم چیکار داری تو بگو نظام اسم دختره؟...باز یه خورده فکر کرد...باز گفت چطور مگه؟...نامه رو از دور نشونش دادم...یه خنده ای کرد..گفت حالا فامیلش چیه ..گفتم نمیدونم راستش اینجا که نوشته وظیفه...گفت وظیفه؟(با تعجب)...گفتم اره چطور مگه؟..میشناسیش...یه نگاهی بم کرد ...یه دفه زد زیر خنده.
..همون جور هاج و واج داشتم نگاش میکردم...گفت نظام وظیفه دیگه ...گفتم خب اره میشناسیش؟...باز زد زیر خنده..گفت نظام وظیفه دیگه گفتم اره...گفت نظام وظیفه؟گفتم اره...گفت نظام وظیفه؟گفتم اره...گفتم نظام وظیفــــــــه؟(با تعجب)...گفت اره..گفتم نـــــــظام وظیفه؟(با خیلی تعجب و ترس)گفت اره...گفتم وااااای نظـــــــام وظـــــــــیفه؟
...گفت واااای اره...همینجور که داشت میخندید و داشتم به عکسم نگا مکردم اومدم بیرون...اره از طرف نظام وظیفه بود...یه چند روز گذشت تو این چند روز همش میرفتم تو اینه خیره میشدم به موهام
...اشک تو چشام حلقه می زد...هی نگا میکردم هی حسرت میخوردم..گاهی وقتا هم اشک میریختم..هی زمزمه میکردم..کچل.. کچل ؛... کلاچه...روغن کله پاچه ...ای روزگار ...کچل ...کچل رفته به اردو(اردوی نظامی)...برای نصف گردو... همش غصه میخوردم...خیلی سخته بخوای اونایی رو که یه عمر باهات بودن از سرت وا کنی...خلاصه اینا هم گذشت..حالا یه چند روزیه خونه شده پادگان نظامی داریم تمیرین میکنیم...داداشم هی میگه بشین..ماهم میشینم هی میگه پاشو..ما هم پا میشیم...هیپ دو سه چار (صدای رژه).به چپ چپ به راس راس...خلاصه اینجا شده پادگان...داداشمم بیشتر از خودم جو گرفتتش نصف شبی اومده تو گوشم داد و بیداد...بین خواب و بیداری بودم گفتم چه مرگته..اومده میگه پاشو پاشو اماده باش نظامیه...گفتم گمشو میخوام بخوابم..نصف شبی...همشم که دستشو میذاره پشت کمرشو راه میره..یه دفه که همینجور داشت راه میرفت زدم پس کلش گفتم هو اینجا پادگان نیست ها...جوگیر شدی..بش برخورد..یه دفه داد زد به ارشدت توهین میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....طول خونه رو کلاغ پر میری تا ادم شی(با فریاد)...............
چند روزه هی دلشوره دارم هی میرم دسشویی هی مگه خوب میشه؟هیمیرم دسشویی مگه خوب میشه......خدا عاقبت هممونو به خیر کنه...
خلاصه دیگه بچه ها من دارم میرم یواش یواش ...برم تصدق چشاش(فرمانده گردان)...ایشالله همین شنبه که داره میاد دارم میرم...ان شاالله همین شنبه عازم جبهه های حق علیه باطلم.(صلوات)...دیگه اگـــــــر بار گران بودید هستید..اگــــــر نامهربان بودید هستید...یه خورده شاید طول بکشه تا دوباره بهروز کنم...اخه تو آموزشی نمی ذارن جم بخوری...ولی دیگه از این به بعد اینجارو جدی تر میگیرم...دیگه هم باخاطرات سربازی بهروز میکنم...بچه ها جون خودتون دعا کنید جای درست حسابی بیفتم..شانس که نداریم که... مثلا یکی از بچه ها افتاده بود بخش تخریبچی..حالا کارش چی بود؟..خنثی کردن مین
..
یا اون یکی افتاده بود مرده شور خونه
....الان مسخره میکنیم خودمون گرفتار میشیم...
خب اههههههه بچه ها گریه نکنید دلم میگیره...میدونم خیلی دوسم دارین..خیلی دلتون برام تنگ میشه...ولی اشکال نداره..زود بر میگردم..همش ۲ سال بیشتر طول نمیکشه..چیزی نیست که...
حالا به جا غصه خوردن من شعر میخونم شما دست بزنید
.... ده سال ازگار توی مدرسه ها ..دســــــــت
..میخونی تا میشی جزء دیپلمه ها...هان بیا بالا ...غزال دست نمیزنی ها...تا که به هفت خانه کنکور میرسی ...میزنن محکم تو سرت سهمیه ها..شق شق (صدای دست زدن)....هــــــــــــــــــــــا چشمک بیا وسط....بسیجی که نیستی فامیل شهید که نیستی نه!....اصلن تو نیستی جزء ادما(فرشته ای خیار جان ..از طرف بچه ها)...هــــــــــــاپرنده نگا نکن دست بزن ...وقتی که دیگه هیچی نمیشی وقتشه آش بخوری تو سرباز خونه هــا.. همــه با هم ..به چپ چپ برو به چپ ...به راست راست..برو راست.. قدمروووو ....
اینم لینک دانلود فلش سرباز سندی
من نيستم بچه های خوبی باشيد...فعلا
نظرات ()
سلام....
...
....
..
...
...
....
....
....
...
...
....
...
..
..خوبید؟..
؟...
...منم خوبم ممنون
....
...
..میدونی..چند وقته هی می خوام بنویسم...ولی هی حس نوشتنم نمی آد ..هی می اومدمم بنویسم..هی نمی نوشتم...نمیدونم می گیرید چی میگم یا نه..وایسا یه مثال بزنم براتون جا بیفته...الانم فصل اناره...مثلا دسشویی نداری ولی بری دسشویی..خب فایده نداری..حالا هی رنگ عوض کن...هی دستاتو بذار دو ور شکمت فشار بده (من میگم نره تو میگی بدوش
)...خب فایده نداره...اصرار بی خودی میکنی دیگه عزیزم..حالا نه اینکه این نوشتن من دقیقا مثل اون دس به ابه باشه ها...ای بابا این فقط یه مثال بود که براتون جا بیفته ...اخه این با اون خیلی فرق داره...چه فرقی؟..تو نمیدونی؟باشه میگم..مثلا اینکه اینجا هرچیم سر و صدا کنی بت حق میدن...الکیم که شده بت حق میدن ..حقم که بت ندن حداقلش اینه که بهت نمیخندن..اینجا هرچی گندم که بزنی خیلی گندش در نمیاد..یعنی اینکه بوی گندش طوری نیست که بخواد گند بالا بیاره و...وایسا ببینم.. هو نوشته های من فضولات نیست که اینجوری مقایسه میکنید که..خودم گفتم؟..خوب گفته باشم..من مثال زذم که براتون جا بیفته نه ایکه به نوشته هام بگید فضولات که...اصن فضولات خودتونید..با اون قیافه هاتون...
خلاصه اینکه چندی است نوشتنم نمی اید...ولی باید آپ میکردمی...ولی اخه وقتی نوشتنم نمیاد چیجوری آپ می کردمی اخه؟..از این روست که به فکر افتادمی که همی به غیر از نوشته ها و جفندیات شعر همی در این وبلاگ بگذارمی...این ۸تا دو بیتی همی از دوست خوب شاعرمی محمد بابامیری می باشدی نقطه..
عشق و عاشقی در روستا...(بخوانید و لذت ببرید ولی اسراف نکنید..)
نمی دونم کدوما هست بهتر
طلا یا ماه بانو یا که اختر
خدایا قسمتی کن مال من شه
یکی از دخترای مش غضنفر!
***
سحر میرم برای آبیاری
غروب میشه میام گرد و غباری
ننه! این زندگی شد آخه؟پس کی
میریم با رختای نو خواستگاری؟
***
سلام مشتی به خلق صبح و شومت
فدای رنگ اون بقچه حمومت
می خوام بلکه سرو سامون بگیرم
اگه رخصت بدی باشم غولومت
***
خدا! از غصه هام یکدونه کم شد
تو کشتی پشت قاسم بیک خم شد
توی زور آزمایی بردم آخ جون!
گلی مش رجب مال خودم شد
***
خونه ی مش رجب بله برونه
چه غوغایی میون اندرونه
جوونای دهات گریون و تنها
کریم کبکش خروس داره می خونه
***
سبیل صاف و زلف تاب داده
جاهاز و مطرب و یک جشن ساده
نمیشه باورم مثل یه رویاس
گلی روی الاغ و من پیاده
***
بزن مطرب بزن تا شب سحر شه
الهی از همه دفع نظر شه
توی کیسه م پر از گردو و پسته س
ننم میگه بخور بچه ت پسر شه!!!
***
چشام خون و دلم پر سوز و آهه
آخه تا شهر، ده فرسنگ راهه
خرابه ماشین مشتی بهادر
گلی جون درد داره پا به ماهه!
نظرات ()همه جا تاریک...فقط مانیتوره که...نیمه شبه...روبروی مانیتور...همه جا ساکت......بازم یه سبکیه خاصی به آدم دس میده...زندگی چقدر بی ارزشه...همه جا تاریک...چقدر دوس داشتم شب میتونستم فقط شعر بخونم...ولی حالا که میتونم...چقدر...زندگی چقدر بی ارزشه...دنبال چی میگردم؟...عجب هواییه....یه حس تازه بهم دست داده...نه گرسنم نیست ...خسته هم نسیتم..خستم...راستی من تا کی زندم؟..چرا نمی تونم شعر بگم؟..چه هوای خنکی..داره پاییز میشه...کاش بتونم شعر بگم...خوابم نمیاد...دارم چرت میزنم...فردا صبح باید...فردا صبح زندم؟...همیشه با پاییز شعر هم شروع میشه..کاش می شد...
دلم از شب نشینی های زلفش دیر می آید
مسیرش پیچ در پیچ است و با تاخیر می اید
....
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
از سفر دراز خود میل وطن نمیکند
...
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
....
یک لحظه حتی چشم از من بر نداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟
باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت میبینی مرا دیگر نداری
....
چه هوای خنکی...چه سکوتی..خوابم میاد...
خیلی وقته می خوام به این وبلاگ برسم...ولی نمیرسم...هرچی میرم نمیرسم...
نظرات ()