خب به کوری چشم حسودای کوچولو (خانم کوچولو اصلن با تو نیستم ها کلی گفتم..)و با یاریه جونورای کوچولو(پرنده و مورچه وچشمک عزیز با شما هم نبودم بازم کلی گفتم) شروع میکنیم به نوشتن عروسیا... 04.gif

خب اره ما تا اونجایی که یادم میاد دو روز بعد از اون پست قبلیه پا شدیم دسته جمعی رفتیم شوشتر...خود این رفتنا هم خودش خیلی حال میده ها ..چون با قطاره(از اونجایی که باید ۶تا عروسی و یه جا تعریف کنم قاعدتا مجبورم سر و ته یه جاهایی رو بزنم ..وشاید تنها به همین علت و علت های دیگر است که مجبورم یه داستان بی سر و ته تحویل بدم04.gif)...خلاصه رسیدیم شوشتر همین که ما رسیدیم شوشتر یه عروسی به اتمام رسید (این از عروسی اول میمونه ۵تا عروسیه دیگه03.gif)...معمولا شوشتر خونه خالمون خراب میشیم ولی این دفه یه راست رفتیم خونه داییم ..خب عروسیه پسر داییم بود دیگه...اقا ما کلا یه ۱۰ روزی خوزستان بودیم یه هفته اول کلا شوشتر بودیم ...کلا این یه هفته ۳تا کار عمذه به غیر از کارای ضروری از قبیل دس به آب و ... انجام میدادیم...همیشه مشغول یکی از این ۳تا کار بودیم البته به غیر از کارای ضروری از قبیل دس به آب و غیره ...یا می خوردیم...یا خواب بودیم..یا هم در حال بزن و برقص... اخه عروسی اول هم بود هم اینکه همه سرحال (از مدل قر تو کمر فراوونه ..(با قر بخوانید)....هم اینکه همه تو جو(عزیزم جو به معنی جو و گندم نه..از مدل اتمسفر)....خلاصه بزن و بکوبی بود...شب عروسی که دیگه تموم شد و همه رفتن و داماد هم رفت... و اینا ... اون شب هیچی ...فردا شبش خیلی حال داد...آخه پاتختی بود...ما برعکس خیلیا یه رسم خوبی که داریم اینه که پا تختی مردونه زنونه ست...هم مردا هستن هم زنا...یک حالی میده...کلا پاتختیا خیلی خوش میگذره...اون شبم پاتختیش خوش گذشت ...پا تختی که تموم شد شب بود...ماه اومده بود تو آسمون...بعد مادر شنگول و منگول (الان یه چیزی اومد تو ذهنم04.gif... که تو اهواز قاعدتا باید به مادر شنگول منگول بگن ام شنگول 04.gif...جای هلن خالیه اخه اون عربه این چیزارو میدونه)...خلاصه شب یه دفه زد به سرشون که پا شید بریم شنا ما هم رفتیم ...اقا نمدونید چه حالی داد که...توضیحات:شوشتر خیلی آب و رودخونه داره یعنی اگه از بالا نگاش کنی میبینی یه رود خونست توش هی پیچیده ..نمیدونم پیچیده....؟....پیچیده؟ سر پیچ ...؟ گفتم یه بوهایی میداد)...خلاصه یه جا خلوت پیدا کردیم رفتیم شنا ..خیلی حال داد...(جزییات همه اینایی که دارم تعریف میکنم بماند...عزیزم طولانی میشه..اصرار نکن)...بعد شنا اومدیم خونه همه شام خورده بودن داییم یه سفره برامون گذاشت...اقا ما نمی فهمیدیم چیجوری می خوریم..هی بسته بسته کالباس می اورد ..هی دوباره میورد..بعدشم اومدیم بخوابیم نمی دونم کی پتو کیو کشید و اون یکی پتو انداخت روش و جشن پتو شد اقا همین جور که مشغول زد و خورد بودیم یه دفه نمی دونم رنا از کجا پیداشون شد..و مجلس جشن پتو تبدیل شد به بزن و برقص...وااااای...پسر خالمو لباس دخترونه لری (میگم لری یعنی ته لری04.gif)پوشوندن..این می رقصید جمعیت افتاده بودن رو زمین میخندیدن...خلاصه خیلی خوش گذشت..عروسیه خیلی خوبی بود..بعد از اونجا رفتیم اهواز... اونجا هم عروسیه دختر خالم بود...هوا به شدت شرجی بود...تو اون عروسی همه بی حال بودن به دو دلیل۱.بعد از عروسیه پسر داییم بود(قرا تموم شده بود)...۲.دلیل دومش یادم نیست...04.gif)...خلاصه عروسی دومم بد نبود خوش گذشت...کلا عروسیا به خاطر دور هم بودناش خوش میگذره...بعدشم که برگشتیم...چند روری استراحت و اینا...تا دوباره عروسیا شروع شه...همینطورم شد...شروع شد...اول عروسی پسر خالم.بعد داداشم...بعد نامزدیه پسر داییم...بعد اسباب کشیه اون یکی داداشم..بعد عروسیه پسر داییم...بعد اسباب کشیه پسر خالم...اخه نگا کنید اسم اینا ادمو خسته میکنه چه برسه به خودشون...خلاصه اول عروسی پسر خالم بود ..جالبیش اینجاست که ما خونواده دوماد بودیم...راستی یادم رفت بگم دوماد پسر خالم بود عروس دختر خالم(عزیزم خواهر برادر که نمیتونن با هم ازدواج کنن اون پسر خالم به دختر یه خاله دیگم..انقدر خودتو نزن به خنگی...)...اره دیگه ما خونواده دوماد بودیم..اخه میدونید خونه خالم (پدر مادر دوماد)اهوازه..چون عروسی اینجا بود..ما شدیم خونه دوماد...دیگه شد مثل عروسی داداشم ..هی اینور هی اونور...ولی خوش گذشت....بعد از عروسیش نوبت نامزدیه پسر داییم بود...که به علت مسایل پیش آمده به مراسم نرسیدم...خیلی دوس داشتم باشم تو مراسم..اخه پسرداییم ...مگه من چندتا پسردایی تو این دنیا دارم..ها؟... ۲۵؟...نه بابا کمتر چه خبرته...بعدشم عروسیه داداشم بود...بازم ما خونواده دوماد بودیم ...اخه داداشم دوماد بود ..عروس دختر خالم..یعنی به عبارتی داداشم با پسر خالم (دوماد قبلی)باجناق میشد...کلا عروسیش خیلی خوش گذشت...ولی بعد عروسی دیگه افتادیم...خیلی خسته شدم...ولی واقعا خوش گذشت...حالا ما هنوز خسته..یه دفه اون یکی داداشم یادش اومده اسباب کشی کنه...دیگه کاملن دخلمون اومد...بعدشم که عروسی اخری بود..عروسی پسرداییم..خوبیش این بود دیگه ما خونواده دوماد نبودیم...فامیل دوماد بودیم ..ولی خیلی راحت میرفتیم میخوردیم و میزدیم و میرقصیدیم..با خیال راحت...اخی تموم شد...یه یه هفته ای طول کشید تا خستگیمون در رفت...تو این مدت تا ماشین عروس تو خیابون میدیدم حالت استفراغ بهم دست میداد...نمی دونم والا ولی دکتر میگفت ویاره... خلاصه به هر مکافاتی بود تموم شد...

بچه ها معذرت خیلی دیر به دیر آپ میکنم...ممنون که سر میزنید...من واقعا قصد دارم اینجارو متحول کنم..ولی هی نمیشه...ولی مهم نیته...

 نکته ماه:بخند تا دنیا به ریشت بخنده 04.gif

/ 54 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.*آلاله*.

ميگم تو هر چی ميخوای منو صدا کن من اصلنشم بهم بر نميخوره من جا خالی ميدم ... بعدشم چرا پسرا فقط بايد وحشی باشن حالا يه دفعه هم ما دخترا تيریپه وحشی به خودمون بگيريم ... مگه چی ميشهههههههههه؟

mersad

خيار جان تو که قديما با معرفت تر بودی........ کوشی يه سری به من نمی زنی........ يادت باشه......... خب؟؟؟

محبوبه

خیلی راحتی خوش بحالت کمتر از سنت میزنی

موری

ميدونی چيه حيار؟؟؟يه چی بت ميگم واقعيته..بسکه تو يخی و دير به دير مياپی منم يخ کردم نگو چيکار به تو دارم باور کن تاثير داره ...نميدونم اين خراب شده به چه دردی ميخوره اگه نشه توش هر چی دلت ميخواد بگی خراب شده خودمو ميگم حالا تو هی لفتش بده هی اپ نکن هی بگو ميخوام ببندمش..!نميخوای يه کلمه يه خط بنويسی چه مرگته بوتيک که نزدی ....