کنکور...اضطراب...دلهره

ساعت دوازده نيم شب بود که مامانم گفت ببينم رضا تو فردا کنکور نداری؟...يه دفه يادم اومد که واااای فردا کنکور دارم...02.gif...قرار بود صبح عليرضا (اونی که فکر ميکنه ادمه) بياد با هم بريم..ساعت حدود يک بود که خوابيدم...هی فکر ميکردم..سوال:خالی بند  تو که خوابيده بودی چيجوری فکر ميکردی؟33.gif...جواب:اولا که خالی بند باباته دوما من گفتم خوابيدم نگفتم که خواب رفتم 01.gif...سوال:نه بابا؟..جواب :جون تو..خلاصه هی فکر کردم هی فکر کردم تا خواب رفتم ...صبح عليرضا اومد در خونه وايساد تا کارامو بکنم و بريم..ساعت ۱۵ دقيقه به ۷ بود ساعت ۷ قرار بود درسالن رو ببندن..خالا(خالا نه حالا) ما اينور شهر محل ازمون اونور شهر ...لباسامو پوشيدم ..(خب نميشد لخت برم که)04.gif... کارتمم ور دارشتم يه وقت  مثل پارسال نشه کل راه و برگردم ...می خواستم سوار شم بريم به عليرضا گفتم يادت باشه سر راه مداد بخريم من مداد ندارم...(خانم کوچولو جون خودت نيا گير بده که ممکن مردم با تجسم خريدن مداد فکر بد بکنن..)...خلاصه هی حرف زديم هی رفتيم..هی دلهره داشتيم..انقدر دلهره داشتيم که نگو...واااای من داشتم ميمردم از بس دلهره داشتم...تا رسيديم به محل ازمون ...يه دفه يه نيگا به هم کرديم نفری يکی هم زديم تو سر هم اخه اين ورقهه(ورقه هه؟..ورق هه هه؟)..هست حوزه محل ازمون رو ميگه اونارو جا گذاشته بوديم...حالا بايد يکی يکی حوزه هارو نگا ميکرديم تا ببينيم کی تو کدومه...حالا دير هم شده بود...همه سر جلسه بودن يارو داشت براشون توضيح ميداد که وسايل اضافه نداشته باشيد و دست تو دماغتون نکنيدو قبل دسشويی و وسط ناهار دستاتونو بشوريد از اين حرفا .....خلاصه بعد کلی گشتن فهميديم که اون تو يه حوزست و من تو يه حوزه ديگه...يه دفه گفتم عليرضا ..خاک تو سرت مداد نخريديم34.gif...گفتم خدا چيکار کنم حالا يه دفه مثل شير مدادشو در اورد(سوال :ببينم مگه شير مداد داره..جواب: تو هم تو اين هير و وير بيا زير ابرو بگير(ضرب المثل))..خلاصه يه دفه مدادش و در اورد ..گفتم نه عليرضا تو همين يه مدادو داری من اينو از تو نميگيرم...نه عليرضاااا..يه دفه يارو برگشت گفت اقا داد نزن اينجا محل کنکوره15.gif..منم دوباره ولی اينبار يواش و با صدای هايی(صدای هايی يادتونه که)گفتم نه عليرضااا..عايرضا گفت چرا چرت و پرت ميگی..همين جوری که حرف ميزد مدادشو به دو نيم کرد (مردان اهنين) اون نصف پايينيشو هی تراشيد هی تراشيد تا نوکش اومد بيرون و داد به من(نامرد مداد بزرگرو خودش برداشت) ... خلاصه رفتيم..اخه اون تو يه حوزه امتحانيه ديگه بود..يه نگاه به هم کرديم و رفتيم يه نگاه که خيلی حرف توش داشت...من نميتونستم تحمل کنم ولی تحمل کردم02.gif.....عاقبت دست تقدير مارو از هم جدا کرد.. ..خلاصه رفتم همين که می خواستم وارد شم يارو اومد ژست بگيره که بگه چرا دير اومدی؟..يه دفه چند نفر ديگه اومدن و رفتيم تو...همين جوری که ميرفتيم تو من هی دلهره داشتم هنوز...هی دلهره داشتم26.gif...بلاخره محل اسقرارمو پيدا کردم طبقه سوم بود..نميدونم چرا هرچی بيشتر پيش ميرفتم دلهرمم بيشتر ميشد...تا نشستيم سر جلسه حرفا يارو تموم شد و قران خوندن ...من هی داشتم سعی ميکردم اين مدادرو دستم بگيرم..خيلی سخت بود..اخه اندازه دو بند انگشت بود نميشد دست گرفت...من همينجور که داشتم تلاش ميکردم يه دفه نگام به يه جا افتاد چشام برق زد...گفتم زشت نيست بهش بگم؟...ديدم زشت يا خشکل بايد بگم..اخه با اين مداد که من داشتم نميشد گوش پاک کرد چه برسه به کنکور دادن..زدم رو شونه نفر جلويی ..ببخشين مداد اضافه دارين..بله بفرمايين..يارو فکر کنم ۵ تا مداد با خودش اورده بود...يه ناظر واسه ما ايستاده بود خيلی ادم با مزه ای بود..دستاشو طوری حرکت داد که يعنی صحبت نکنيد...خلاصه کنکور شروع شد...درسای عمومی رو دادن  ياد پارسال افتادم خندم گرفت(عليرضا ميدونه چرا..مگه نه عليرضا)04.gif...خلاصه درسای عمومی رو تند تند زدم که مثل پارسال نشه...بد نبود ..خوب بود...پارسال ميگفتن بعد از ۱۰ سال نوع سوال هارو عوض کرده بودن ..فقط مفهومی بود سوالا..به نفع ما شده بود...خلاصه هی تست زديم هی تست زديم تا تموم شد..درسای عمومی تموم شد ولی دلهره من نه اينکه کمتر نشد بيشتر هم شد...شروع کردن پخش کردن درس زمين شناسی...توی تجربی چون هيشکی اين درسو نميزنه يه مقدار از وقت تخصصی رو می ذارن واسه اين درس يعنی اول اين درسو پخش ميکنن..بعد بقيه درسارو...منم شروع کردم به نگاه کردن...يه سوالشو بلد بودم جواب دادم... جواب رو که دادم نشستم با خيال راحت به در و ديوار نگاه کردن...کم کم بقيه هم به من پيوستن شروع کرديم همه باهم به نگاه کردن..هی به هم نگاه ميکرديم هی به درو ديوار...حوصلم سر رفته بود..يه بيت شعر يادم اومد که ديدم با زلزله و اينا ارتباط دار ه تو ورقه سوالا نوشتم09.gif..بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است...مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست..بالخره تموم شد و در سای تخصصی رو پخش کردن...ولی من که تخصصيارو بلد نبودم که يه ده پونزده تاشونو جواب دادم..و به نگاه کردنم ادامه دادم...ولی باز تنهايی نگاه ميکردم...بقيه کلشون تو ورق بود25.gif...ولی اينجور که معلوم بود خودم از اطرافيام بيشتر حاليم بود (اونا چه افتضاح بودن..).بالای ورقه رو نگاه کردم ببينم چقدر وقت بايد به در و ديوار نگاه کنم  ديدم نوشته ۱۵۵ دقيقه گفتم وااااای ...جوابارو که ميدونستم داده بودم ولی دلهرم داشت بيشتر ميشد26.gif...به اون ناظر بامزه هه  گفتم ميشه من پاشم؟..گفتم نچ..گفتم حالا که نميشه دسشويی کجاست؟..گفت انتهای راهرو درب اول..پاشدم رفتم...اول يه خورده تو اينه شکلک در اوردم بعد رفتم با خيال راحت دسشويی..يک حالی داد..دلم نمی خواست دسشوييم تموم شه..دلم ميخواست ۱۵۵ دقيقه همون جا بشينم..داشتم قدر دسشويی رو ميدونستم...وقتی از دسشويی اومدم بيرون يه خورده نگاه کردم ديدم ديگه دلهره ندارم..فهميدم دلهره نبوده دل پيچه بوده26.gif...نخند خب شبيه همن ديگه...اقا منو ميگی..انقدر به در و ديوار نگاه کردمممم. که خسته شدم..ديگه هيشکی از دورو بريام تست نميزد همه داشتن باهم به هم نگاه ميکردن04.gif...از اقا با نمکه پرسيدم ببخشيد چقدر مونده؟..گفت ۴۵ دقيقه ديگه..داشتم غش ميکردم..خلاصه هی اينور و انور نگاه کردم ..يه دفه گفتم خب بشينم شعر کار کنم خب...اومدم برم تو حس شعر يه دفه گفت اقايون وقت تمومه..انقدر فشش دادم..حس شعريمو پروند..ولی عجب شعری داشت ميشد ها...و اينگونه شد که کنکور به پايان رسيد..اومدم بيرون عايرضا رو پيدا کردم و برگشتيم......

اقا ما يه فراخوان جمله سازی داده بوديم...که با خيار جمله بسازيد...الان می خوايم نتيجه رو اعلام کنيم...تنديس بلورين بهتری جمله سازی به خيار چمبرر(خودم )..هوراااااااااا...تشويق بفرماييد...مرسی ممنون...جايزه:اشتراک يک سال استفاده از محصولات پرشن بلاگ...و تبريک از طرف پرشن بلاگ

جمله برتر:  خيارچمبرر:من ديروز سالاد خوردم...بچه ها:پس خيارش کو؟..خيار چمبرر:خب توش بود ديگه..04.gif

/ 145 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فائزه

سلام آپم.۱۳۶ تااااااااااااااااااااااااااااا(بايد سر شماريمو انجام ميدادم)

چشمک

بيا اون طرفها من اپمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

آيدا

با اين کنکور دادنت.... کنکور دادنت هم مثل بقيه کارات می مونه....

فائقه

سلام خیار گومبولی تو انقدر زود به زود آپ می کنی خسته نشی!!!برا خودت اسفند دود کن.

فائزه

سلام خوبی؟کنکورو چی کار کردی؟ديگه آپ کن(لااقل ماجرای کنکور سراسريتو بنويس)تا ۲ شنبه بای بای.

ريحانه

مثکه منتظر جواب کنکوری .. نه ؟؟ بابا بی خودی انتظار نکش ..پير ميشيا!

دنيای قشنگ الهه

سلاااااااااااااااااااااااااام بالاخره ياد گرفتم چه جوری لينک اضاف کنم با بلاگرد ميگمااااااااااا فعلا

آوای بی صدا

و اينگونه بود که خيار فکش را از دست داد.. چقدر تو چيزی بابا!

بارون

دیونه خونه چه خبر؟! اینجا تار عنکبوت بسته یا عنکبوت تار بسته؟! خلاصه بوی کهنگی میاد الان سبز میشممممممم!!![سبز]