سربازی نامه

مقدمه:01.gif

نامه اومد در خونه و گفت که الکی الکی سرباز شدیم رفت...حالا تو این نامه کد اعزام هم نوشته شده بود...یه کد بود که نشون می داد قراره آموزشی رو در کدامین قسمت از این خاک عزیز خدمت کنم ..حالا ما پاشدیم اینور اونور که این کد من یعنی کجا...حالا شانس من کدم مازاد بود..یعنی مثلا اگه بخش غواصی نیرو هوایی کویر لوط یا مثلا بخش تعقیب و دستگیری قاچاقچیان خطرناک و قاتلان فراری نیروی انتظامی سیستان و بلوچستان نیرو میخواست مارو میفرستادن15.gif...خلاصه مازاد بود دیگه یعنی هرجا میشد بیفتیم...بلاخره بعد یه هفته بدبختی روز موعود (۸۵.۸.۱۸) فرا رسید و بعد ۳-۴-۵ ساعت علافی افتادیم تهران اونم نیروی هوایی(خداروشکر)....باورم نمیشد ولی شد....همون روز رفتیم پادگان و بعد از ۷-۸ ساعت علافی و اسم خوندن و جا به جا کردن و دسته بندی کردن و جدا کردن و اشتباه کردن و دوباره دسته بندی کردن و غیره ما رو بردن تو ساختمون لباس دادن و ولمون کردن تا هفته بعد که بریم تو این یه هفته لباس اندازه کنیم و هزارو یک کار دیگه و برگردیم...

بعد از این چند ساعت همش داشتم فکر میکردم خدا من کجام الان؟..نمی دونستم الان اردبیلم یا تهران..اخه اونجا هرکی و میدیدی ترک بود...اونم چه ترکایی...تو حسینیه که نشسته بودیم و اسم می خوندن یکی از این ارشدا شروع کرد به اسم خوندن...یک لهجه ضایعی داشت...مثلا میگفت منوچهر کریمی( این چ رو یک ترکی میگفت فامیل رو هم همچین ترکی میکشید..) این هی اسم می خوند بچه ها میخندیدن...یه دفه یکی رو خوند پسر همینجور که داشت می رفت میخندید..این خفتش کرد..هی میگفت چرا(به فتح چ ) میخندی هان؟... اقا بچه ها بیشتر میخندن...خلاصه اندازه تمام عمرم ترک دیدیم اونجا...بعد از اونجا هم که رفتیم لباس بگیریم...تا لباسا اماده بشه یکی اومد بالا سرمون فامیلش قاسمی بود...شروع کرد حرف زدن...(کاش اینجا صوتی بود با لحن خودش حرف میزدم ..اخه خیلی جالبه)...ببین پسر.. بخوای اینجا واسه من شاخ بشی..میزنم شاختو میشکنم...یه کاری میکنم اینجا خون بالا بیاری...(واقعا کاش میشد با لحن خودش بگم ..خیلی جالب حرف میزنه..خیلی نظامی..)...بعد گفت خبر دار وایسید...سر بالا پا جفت دست بغل شلوار و ...وای به حالت لغو خبر دار کنی پدرتو در میارم...ما همینجوری ایستاده بودیم یه دفه دیدیم اونور شروع کرد یکی و زدن ...(دیدید که این وقتا فقط می خوان به یکی گیر بدن حساب دست بقیه بیاد)...خلاصه یه کاری کرد وقتی اومدیم  بیرون از پادگان بچه ها جالب  ترسیده بودن...(اینارو گفتم شخصیت این ارشد بیاد دستتون..اخه خیلی باش کار داریم)

شروعیه:

خلاصه شروع شد...روز اول کلا یه چیز دیگه بود ...ساعت ۵ بیدار باش بود ..بعد به خط کردن و مراسم صبحگاه بود ..خیلی برام جالب بود...کلا مراسم صبحگاه :اول قران میخوند بعد چندتا دعای ثابت...بعد گروه موزیک میزد و پرچم میرفت بالا و بعد اینا هم رژه ..اون روز قبل از رژه سرهنگ پادگان اومد خوش امد گویی کرد به ماها و کلی حرف زد(پدرمون در اومد چون همش تو طول مراسم باید خبردار وایسی دیگه)...بعدشم که رژه بود و بعد از رژه هم ورزش صبحگاه ... که ما ۲-۳ روز اول نه رژه میرفتیم نه ورزش میکردیم...خلاصه بعد از همه مراسم فرمانده گروهان و گردان اومدن خودشون و ارشدارو معرفی کردن ...بعد از این حرفا سربازی ما علنا شروع شد...روزای اول دقیقا از ساعت ۸ تا ۱۲ ما رو میدوندن.انقدر بدو بایست و بشین پاشو داشتیم تا اذان ..بعدش نمازو ..بعدشم ناهار... بعد از ناهار دوباره شروع می شد..پاشو..بایست..برو ..بیا...ولی اینبار با شکم پر...روز اول خیلی دوندن...کلا روز اول ودوم هرکدوم یه هفته طول کشید تا شب شد...بعد ظهر هم دوندن تا مراسم شامگاه که  کلا مختصر تر از صبحگاهه معمولا قران میخونن و پرچم و میارن پایین..بعدشم که بشین پاشو تا اذان مغرب  بعدشم که شام بود ...شب اول اومدیم بخوابیم بردنمون بالا (طبقه سوم آسایشگاه ماست مارو بردن طبقه چارم) واسه تکمیل پرونده ها و ...بچه ها نشسته بودن حرف میزدن..قاسمی اومد...گفت مگه نگفتم حرف نمیزنید...شروع کرد ۸۰-۹۰تا بشین پاشو داد بچه ها هم همه خسته...بعد ایستادیم...مگه نمیگم حرف نزنید...ببینم من انگلیسی حرف میزنم؟...من اسپانیایی حرف میزنم؟...من ، فرانسوی حرف میزنم؟...من، ایتالیایی حرف میزنم؟..من، مکزیکی حرف میزنم؟...حالا هی دنبال کشور میگشت بپرسه به اون زبون حرف میزده یا نه اون شب گذشت ...اقا از فرداش بچه ها اینو  گرفته بودن دستشون می خندیدن...کلا تیکه خنده داری شد...شب سوم چارم باز مارو همونجا به خط کرده بودن...بچه ها باز حرف میزدن این باز گیر داد چندتا بشین پاشو داد..باز شروع کرد:من، انگلیسی حرف میزنم..من....اقا این چندتا کشور گفت یه دفه یکی این طرف زد زیر خنده ..یکی اونطرف میخندید اقا ..یه دفه همه زدن زیر خنده...گفتم خدا به دادمون برسه ...گفت فرداییم هست(اخه عجله داشتن)..ولی فردایی نداشت...همیشه قبل از رفتن فکر میکردم اخه مگه من ساعت ۸ خواب میرم؟...با خودم چندتا کتاب بردم و یه چراغ قوه ...ولی خصوصا شبا اول انقدر خسته میشدی که تا سرتو میذاشتی میرفتی...  

خصوصیات روز ها یاول سربازی:

هم بدن اماده نیس..هم حساب دستت نیست..هم میخوان حساب ببری..هم بیشتر میونن..هم بلد نیستی..ولی الان..هم بدن امادست...هم کمتر گیر میدن..هم از ۴۰ تا بشین پاشو ۵۰ تاشو میپیچونی..

شکنجه ها:

۱. دویدن به مقدار زیاد

۲. بشین پاشو به مقدار کافی

۳.سینه خیز

۴. غلط زدن روی زمین یه گونه ای که دست ها در جیب شلوار و پاها چسبیده..

بدترین شکنجه ها :

تقریبا بدترین اذیت یه دفه این قاسمی میگفت حالت شنا بگیرید روی مشت من تا ۴۰ مشمرم...حالا اونجا آسفالت پر از سنگ ریزه..پدر دستت در میومد..

ته شکنجه ها :

هم دوره بودن با ترکا که ما هرچی میکشیدیم از نمونه شکنجه های بالا از این ترکا بود...بعضی از اینا واقعا موجودات جالبین...اقا بعضیاشون تهشن...یعنی نماد یک ترک واقعی...یک سوتیایی میدادن...جا داشت همونجا غش کنی بیفتی...مثلا روز اول که لباس دادن گفتن بالای جیب سمت راست اسم و فامیل مینویسید بالا جیب سمت چپ اسم گروهان بالاش هم به اختصار دیپلم وظیفه رو مینویسید...که میشه د-و ...اقا وقتی بچه ها اومدن...من یکی ازاینارو دیدم...این برداشته بود کامل نوشته بود..نوشته بود دیپلم وظیفه به اختصار18.gif...دقیقا همینو نوشته بود ها ...یعنی دیگه این وقتا ادم باید گزیه کنه...جای خندیدن نیست...یا یمک سوالایی میپرسن اینا..مثلا ارشد داره حرف میزنه که دست تو جیباون نکنید..یکیشون پا میشه میپزسه...جیناب بیبخشید یعنی دست تو جیب پیرهنمون نکنیم؟...دیگه ارشد خندش میگرفت...یک سوتیای عجیب غریبی میدن اینا...بعد میگه چرا جوک میسازن...

از روز سوم دیگه نفهمیدیم چیجوری گذشت..شب میشه ..صبح میشه...هفته اول دوم...یک ما هو نیم گذشت..الکی الکی...

بچه هایی که اونجا با همیم...یه سری قزوینین..یه سری کرجین...یه سری قمین..خلاصه همه اطراف تهرانن با خود تهران...ولی همه ترکن..

این قزوینیا خیلی جالبن ها لهجشون خیلی قشنگه..باید یه دفه صداشونو ضبط کنم...خدا خیلی بهم رحم کرد...یکی واسه جایی که افتادم..یکی واسه تختم...خداروشکر تا چند تخت از اینور و انورم قزوینی نداریم...ولی بازم مگه ادم خواب میره ؟..هر شب دارم خبردار می خوابم...یک بدبختی داریم...هم تختیام یکیشون اسمش مهدیه بچه تهرانه..با اون خیلی جوریم...نخه بقیه بچه دهاتین..یه جوک میگی یه ربع باید فکر کنن بعد بخندن...اگه متوجه جوک بشن البته...یکی دوتاشون بچه کرجن...ولی گیرندگیشون ضعیفه..یکیشونم بچه پاکدشته انقدر این مهدی گفت ما هم دیگه بیجه صداش میکردیم...ولی نمیدونم چیجوریه بچه اطراف تهرانن ها ولی انگار از دهاتای اردبیل و حومه پا شده اومده...مثلا چمد روز پیش یکیشون به مهدی گفت شمارتو بده داشته باشم...اینم واسش نوشت: پرشیا ۰۹۱۲۲۰۶۴۰۵ حالا اینا مگه میگرفتن..من نگا کردم خندم گرفت...یکی دو روز پیش مهدی دغترچه اینو گرفت نشون من داد یه دفه زدیم زیر خنده  این شماره بچه هارو نوشته بود...بعد نوشته بود مهدی (پرشیا) ۰۹۱۲۲۰۶۴۰۵ ..اخه ادم نمیدونه بخنده ؟..گریه کنه؟....

پایانیه:

هفته اول سخت بود...ولی الان خیلی خوب شده...

اتمامیه:

سلام...خوبید بچه ها؟...ببخشید واسه به روز کردنام...ولی اصلن تو حسش نیستم...این ۲ هفته هم خط تلفن مشکل داشت...این پستم میدونم خوب نشده...ولی باید مینوشتم...همه اینایی رو که نوشتم عجله ای بود..خاطره هم که نميشه الکی توش چرت و پرت گفت...نگا نکردم چی نوشتم....اگه همون موقع (هفته اول مینوشتم خیلی بهتر میشد)ولی نشد دیگه...می خواستم به خیلیا سر بزنم ولی خب...راستی مورچه جون تولدت مبارک...میدوند مورچه اولین دوستای وبلاگیم ..حالا همه با هم تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک(سی دیش گیر کرد)...

فعلا

 

 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مورچه

زبون درازی نکن که تنبيه نشی فکر کردی همه منن که از سر کارات بگذرن؟؟گفتم ميری سرباز ی آدم ميشی داری ميشی ايشالا

پرنده کوچولوی تنها

سلام خيار خره خوبی؟؟؟‌ بالاخره آپ کردی!‌خوبه! ولی به نظر من که داره آدم ميشه! تو اين خاطراتش يه کلمه هم چرت و پرت نگفته! فکر کنم ذوق بچه رو خشکوندن!:ي حالا اين ارشدا!‌اين ترکا شايدم اون قزوينيا!‌ نميدونم!:ی حالا هر چی! به سلامت

چشمک

سلام علکوووووم چطور متوری ....چه عجب بلاخره پيدات شد؟؟؟اتفاقا امروز با موری حرفت بود ميگفتيم خيلی وقته که نيومدی ....ديشب هم حرفت با اين پگاه ه هميشه ان ....حرفت بود کلی غيبتت و ميکرد ...بهت ميگفت خدا بيامرزيييیمن اصلا نميگفتم ها ..اون ميگفت

هنوز نخوندم ...ميخونم بازم ميسرم بهت ..راستی تو اپ قبليت يه نگاه بنداز ...همه بی معرفت بودن ...اما من..ن ن ن ن ..از همه بامعرفت تر بودم...وای به حالت که بهم سر نزنييی

چشمک

اين پايينی منم

هلن

رضا خوش بگزره...............ولی خدا به دادت برسه واقعا

چشمک

ووووی وواااای وووی برو تو وبلاگ موری ببين شاهد چطور لوت داده حقته بد

موری

خيار الان داره خيلی بت خوش ميگذر ه نه؟؟

روح الله صدرایی

سلام امضای نامه به نمایندگان برای کاهش مدت سربازی به یک سال حتما اطلاع دارید که یک فوریت طرح اصلاح قانون نظام وظیفه عمومی تصویب شده و تا یکی دو ماه دیگه به صحن علنی مجلس می رسه. بنابراین بهترین فضا برای اصلاح به وجود آمده است. یک نامه اعتراض آمیز که البته به صورت مستدل و منصفانه نگاشته شده در سایت پرشن پتیشن قرار دارد که هدف آن کاهش مدت خدمت سربازی به یک سال و چند اصلاح دیگر است. لازم به ذکر است که این اقدام به هیچ جناح سیاسی وابسته نیست و صرفا از سوی عده ای از جوانان مدیریت می شود و هیچ هدفی فراتر از اصلاح قانون سربازی ندارد. از همه جوانانی که سربازی رفته اند و رنج طولانی بودن مدت خدمت را چشیده اند و همه خواهران محترم و کسانی که معافیت گرفته اند خواهش می کنیم که این نامه را امضاء کنند. ان شاء الله همه دوستان این نامه را لینک بدهند و البته اگر مرحمت کنند و به آن پستی اختصاص دهند بیشتر ممنون خواهیم بود. http://www.persianpetition.com/Sign.aspx?id=1593af41-ef30-4233-898a-a851b11f6577 یا http://sarbazyy.blogfa.com/